#او_نویسی
گفت: فرق است بین طلایی که ناخواسته در لجنزار افتاده ، با لجنی که طلا را در خودحبس و محاصره کرده است!
ملاک با ارزش بودن آدمها به ذاتشان است.
گفت: فرق است بین طلایی که ناخواسته در لجنزار افتاده ، با لجنی که طلا را در خودحبس و محاصره کرده است!
ملاک با ارزش بودن آدمها به ذاتشان است.
خودت سوزاندهای من را....خودت هم اشک میریزی
همیشه شمع بعد از کشتنِ پروانه، میلرزد
#فاطمه_عرباسدی
عشق همچون کبوتر ِقفسی است.
می پرد ...دور میشود... اما...هر کجا رفته، باز میگردد.
درد از ما عاشقی محکمتر از پیش ساخته
عاشقی که واژههایش با سکوت زیباترند.
#فاطمه_عرباسدی
نقطهای گمگشتهام در دفتر عشاق تو
کاش من را انتهای جملهای پیدا کنی
اللهم عجّل لولیکالفرج..آمین
گفت: شروع با پاییز است! عکاسها عکسهای نابشان را با پاییز محک میزنند و شاعران شعرهای خوششان را از پاییز میسرایند...اما تو! توی بیگانه چه؟!
گفتم: من در عکسها و شعر ها...در پاییز ، متولد شدهام.
گفت:هوالمحبوب و خواند:《کُلّیَوْم هو في شَأن》
و گفت: حیفِ روزهایی که در شأن محبوب نبوده و《 بی او》 سپری شده.
اول رمضان ۱۴۴۵
گفت: فرقِ شیء با جاندار در حرکت اوست.
محبتی که در قلب بماند و آدم رابرای آشکار نمودن آن به حرکت وا ندارد ، آدم را در چشم محبوب شیء جلوه میدهد.
در یکی از کوهپیمایی هایم، در مسیر رسیدن به قله، تکه سنگ سفیدی را دیدم که رویش با ذغال نوشته شده بود دوستت دارم.زیرش هم با خط خیلی ریزتری چیزی را نوشته بود. خودم را به سنگ رساندم تا بتوانم بخوانمش. نزدیک شدم...نزدیکتر و آنقدر نزدیک که هُرم نفسم در آن هوای سرد ، مِه شد و روی سنگ نشست.
بالاخره خواندمش. نوشته بود ؛ تو را..آری تورا که اینقدر نزدیکی!
#فاطمه_عرباسدی
گفت:آدمی را سِنی هست که چون به آن برسد ، پیِ خویش میگردد . و در این سن است ، که بود و نبود اشیاء دیگر برایش توفیری نخواهد داشت.
#فاطمه_عرباسدی
گیریم نسیم بِوَزد و بوی عطری را بیاورد که تو بر یقهی پیراهن یشمیات !
خب، که چه!
دیگر نه نسیم!
نه عطر!
نه پیراهنِ یشمی !
هیچ خاطرهای را برای من زنده نخواهد کرد.
تو فراموش خواهی شد.
و این اسفندِ سردِ معطر، هر چه میخواهد با خود بیاورد!
#فاطمه_عرباسدی
گفت:برای هر دردی، تولدی است. یا تو دوباره متولد میشوی، یا چیزی در تو متولد میشود.
دردها میروند و آدم جدید باقی میماند، و لو آنکه مرده باشد.
چنان که از قفس هم دو یا کریم به هم
از آن دو پنجره ما خیره می شدیم به هم
به هم شبیه ، به هم مبتلا ، به هم محتاج
چنان دو نیمه سیبی که هر دو نیم به هم
من و توایم دو پژمرده گل ، میان کتاب
من و توایم دو دلبسته، از قدیم به هم
شبیه یکدگریم و چقدر دلگیر است
شبیه بودن گل های بی شمیم به هم
من و تو رود شدیم و جدا شدیم از هم
من و تو کوه شدیم و نمی رسیم به هم
بیا شویم چو خاکستری رها در باد
من و تو را برساند مگر نسیم به هم...
#فاضل_نظری
و فرمود:
باز برگرد به دلتنگي قبل از باران
سورهء توبه رسيده است به بسم اللهاش
شعر در قافیههایش به تو لبخند زده
تا که شاعر نفسش را به تو پیوند زده
من که از غیر بریدم و به تو پیوستم
باز هم شعر نوشتم که به یادت هستم
تا دل نرگس رومی به تو محکم شده است
هر چه زخم است به امید تو مرهم شده است
عمرمان رفت و دگر موی سپیدی داریم
و در این فرصت کم ، باز امیدی داریم
دل سپردیم به این مژده که بر میگردی
شام طولانی مان را، تو ، سحر میگردی
#فاطمه_عرباسدی
گفت:وقتی ترس و امیدت منشأیی غیر از خدا داشته باشد ، همیشه اضطرابی همراه با بلاتکلیفی تو را به مرگ تدریجی در خودت میرساند، مرگی در یک دنیای کوچک و محصور.
گفت:رویت را به آسمان بگیر و دعا کن چون او خودش فرموده:《وَفِي السَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ》او را چونان زمینی تشنه ، پس از سالهای خشکسالی و نا امیدی، بخوان. او را با نجوا صدا بزن در حالیکه تمام صورتت را به آسمان گرفتهای و امید به جوانه زدن داری..
امیدی که پایانش رویش و آرامش است.
فرمود: بین 《اُدعونی》و 《اَستَجِب لَکُم》هیچ حرفی نیست.
یعنی تو بخوان او را، تا بلافاصله ، بی هیچ حرفی، تو را اجابت کند.
گفت: حواست باشد ! آدمی با عقل بزرگ میشود..بزرگی میکند و بزرگ دیده میشود.
پس مبادا از سخنان این پیغمبرِ دلسوزِ همراه، سرپیچی کنی و او را با نپذیرفتن توصیههایش ذلیل ! که اگر چنین کنی، از سکه میافتی و در بازار مُکّارهی کائنات خریداری نخواهی داشت.