#برشی از ...

عاقد را به خانه آورده بودیم.تا صیغه‌ی عقد جاری شد، عزیزگفت: خُب ننه جان ! سیل اومد و نامحرمی‌ها رو شست و بُرد حالابرید تنگ هم وایستید‌. بعدش هم صلوات پشت صلوات و پی بندش هِرّ و کِرّی که البته دقایقی بیش نپایید .درست بعد از عقد خانواده داماد دو گروه شدند .گروه اول دست گرفتند که عروس باید برقصه ..گروه دوم یک‌صدا خواندند که عروس دومادو ببوس یالا‌‌..

خواهر داماد و جاری‌هایم هم که از میاندارها و مجلس گرم‌کن‌ها بودند پیش آمدند، دستم را گرفتند و از روی صندلی بلندم کردند، من همان‌طور که به وسط گود کشیده می‌شدم سر چرخاندم و نگاه معصومانه‌ای به همسرم انداختم .او هم ماخوذ به حیا مرا نگاهی کرد وخودش با کشش دست مادرش، بلند شدو به وسط میدان بزم کشیده شد. وسط شلوغی و ایشالا ماشالای مهمانها سرش را نزدیک گوشم آوردو گفت: عادله جان ،من رقص بلد نیستم.‌ من هم روی پنجه، سرم را به گوشش رساندم و گفتم : من هم بوسِ جلوی این‌همه آدم را دوست ندارم. مثل دوتا مترسک، دستهایمان را بی هیچ هارمونی و هماهنگی در هوا تکان می‌دادیم و از بالا و پایین، چپ و راست، شاباش می‌گرفتیم.. ملتِ رقص شناس می‌خندیدند و دست می‌زدند.چقدر مادر شوهرم قربان صدقه‌ی همین حرکات ناموزونمان می‌شد! چرخی وسط هال زدیم و خواستیم برگردیم سرجایمان بنشینیم که پایم میان آن کفشهای ناسازگارِ پاشنه بلند پیچ خوردو زمین خوردم. یکهو همه برای لحظه‌ای ساکت شدند. ضبط صوت دیگر 《دختر آتیش پاره 》را نمی‌خواند..صدای دستها قطع شد ، صدای نق زدن بچه‌هایی که بغل مامانشان شیرینی سق می‌زدند.صدای درگوشی حرف زدن مهمان‌های غریب و آشنایی که دور تا دور خانه به پشتی تکیه داده بودند...برای لحظه‌ای ..فقط لحظه‌ای همه ساکت شدند! چنان ساکت که منِ افتاده را خوف بر داشت که نکند مرده‌ام ! داغم و خبر ندارم. بعدش همه جیغ زدند که واای..چی شد؟ عزیزم چیزیت نشد؟ همسرم خیز برداشت و زیر بغلم را گرفت وبلندم کرد. من لنگ لنگان همانطور که نصف وزنم را روی طفلی همسرم انداخته بودم خودم را به صندلی رساندم. دانتل دامن را بالا گرفتم و نگاهی به مچ پایم انداختم که کنار قوزکش کمی متورم و قرمز شده بود .حالا دیگر نه کسی می‌رقصید و نه احدی دست می‌زد. سرم را بالا گرفتم جاری بزرگه را دیدم که با دلینگ دلینگِ چرخاندن ِقاشق چایخوری در لیوان شربت آب قندی را از آشپزخانه برایم می‌آورد. آرام به همسرم گفتم خیلی خسته‌شدم. کاش جشن زودتر تموم شه.

جشن بالاخره تمام شد. در ساعتی که درست یک‌ساعت بعد آن باید نماز صبح می‌خواندیم. بعد از خلوتی خانه گودی زیر چشمانم را در آینه‌ دیدم. به نرمه‌ی دست رویش کشیدم، همسرم گفت: از خستگیه، بخوابی خوب می‌شه. نمازمان را خواندیم. خواستم برق را خاموش کنم اما وسط آن همه خستگی یاد خیز برداشتن همسرم افتادم که چطور مرا از زمین بلند کرد.شیطان درونم وسوسه کرد که : قبل از خواب یک شوخی با او داشته باشم. رفتم سمت پریز دستم را دراز و وانمود کردم که می‌خواهم برق را خاموش کنم اما دوباره پایم پیچ خورد و زمین خوردم.

این بار همسرم با سرعت خودش را از روی تخت پایین انداخت . جوری خودش را پایین انداخت که دلم برایش سوخت. زود بلند شدم و رفتم سمتش وگفتم من چیزیم نشده شما خوبید؟ پاچه‌ی شلوارش را بالا کشید ،سر هر دو زانویش زخم شده بود.

بعدها وقتی زمین خوردن تصنعی در اتاق خواب را برایش تعریف کردم گفت: خیلی بلایی عادله! نگفتی با اون استرسی که به من وارد کردی جونمو از دست بدَم؟

گفتمش:‌ من از آن بلاهایی هستم که شاید عمر را کوتاه کند ولی جان را نمی‌گیرد.

خندید..خندیدم و زندگی ، ادامه دارد..

#برای _یوسُفم

مرا یوسفی است به دل نشسته که هم در چاه است و هم در زندان و هم بر تختِ عزیزی.

#پس از بیداری

گفتم:چه بد خوابی است خوابی که در آن، پس از بیداری، پِی ردّی از محبوبت باشی و به جایی نرسی.

گفت: بدتر آن‌است که او را به خواب نبینی و پس از بیداری بگویی دیشب خوب خوابیدم!

#تاریخ

گفت: از تاریخ درس بگیر!

گفتم: تاریخِ من، لحظات بر من گذشته‌ای است که باز نمی‌گردد.

گفت: منظورم تاریخ ملتهاست.

گفتم: تاریخ ملتها را باید سینه به سینه شنید و از آن درس گرفت.

گفت: البته می‌شود کتابشان راخواند!

گفتم: تاریخ را حاکمان غالب می‌نویسند . بر نوشته‌ها اعتباری نیست.

#سکوت

پرسید دیر زمانی است که چیزی نمی‌گویی چیزی شده آیا؟

گفتم: بسیارند همراهانی که پیِ صدای آدمی ، او را می‌پرسندو خبرش را می‌گیرند..مدتی است درپی یافتن همراهان سکوتِ خویشم..

آنان که هنگام خاموشی در پی تو می‌گردند .

#مخاطب_غائب.#تک_بیت

باید جوان کنی تو به اعجاز یوسفی

ما عاشقان بی تو، به پیری رسیده را

#فاطمه_عرب‌اسدی

#تک بیت

ما گمشده‌ی خویش نیافتیم

ماگم‌شده‌ایم، خویش نیافتیم

#فاطمه_عرب‌اسدی

#ذره‌ای_تدبّر_در_ قرآن

در تفاسیر (انسان )را گاهی از ریشه‌ی ( آنَسَ ) به معنای اُنس گیرنده و گاهی از ریشه‌ی (نَسِیَ) به معنای فراموش‌کار آورده‌اند و البته که هر دوی این معانی را در فطرت انسان می‌توان یافت؛

انسان هم اهل الفت و انس است و هم موجودی فراموشکار؛ متاسفانه او زود دل می‌بندد و گرفتار می‌شود و زود خوبیها را ، نعمتها را، فراموش می‌کند.

اما آنچه اینجا می‌خواهم به آن بپردازم وجه فراموشکار انسان است.فراموشکار نه از آن جهت که خودش چیزی را فراموش می‌کند ، بلکه از آن سو که گویی به او مواد بیهوشی زده‌اند و خیلی چیزها را به خاطر نمی‌آورد؛ از عهدهایی که با خدایش بسته و خدا در قرآن یاد آوری می‌کند آن ها را ، یا قولهایی که داده چیزی در خاطرش نمانده و نیست.مثل لوح سفیدی که از آینده‌اش بی خبر است پا به این دنیا می‌گذارد غافل از اینکه ابتدا و انتهای دنیای خودش را به همراه تمام کارهایی که در دنیا ،با کالبدِ انتخابی‌اش ،انجام خواهد داد ،قبلا دیده و عهدها را بسته و اجازه‌ی ورود به دنیای مادی را پیدا کرده.. به نظر من انسان در پسِ پرده‌ای از فراموشی است و چون می‌میرد پرده کنار می‌رود و همه چیز را به خاطر می‌آورد. و آنجاست که پیامبر صلی‌الله و امیرالمومنین علیه‌السلام می‌فرمایند:النَّاسِ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا مردم در خوابند چون می‌میرند بیدار می‌شوند. و کاش انسان پیش از آنکه بمیرد بیدار شود. کاش بیدارشوم پیش از مردنم.

#فاطمه_عرب‌اسدی

#برای_قلم

گم کرده است لحنش را!

گیرایی زبانش را!

دیگر مثل همیشه نیست!

یک طوری شده ! حس می‌کنم دیگر نمکش، شوری ندارد! گویی کلماتی که از آن بیرون می‌ریزد حروفِ ربط‌ی است، بی معنا؛ از، با، تا ...!

غریب و دور افتاده از جمله..از مفهوم!

مثل عاشقی دور از معشوق!

فریاد می‌زند، صدایش به جایی نمی‌رسد!

مخاطب می‌خواند، ارتباط نمی‌گیرد!

تو، می‌خوانی، گویی نمی‌خوانی!

همه‌ی اینها از گم شدن لحنِ قلم است، زبانِ قلم!

دیگر چه انتظاری است از این زبانِ نا‌گیرا !!؟

چگونه باز هم بنویسد که دوستت دارد؟!