#او_نویسی

گفت: برای شروع هیچ‌وقت دیر نیست . اما...

وقتی به این یقین رسیدی که از هیچ جایی نمی توانی شروع کنی، بهتر آن است که از همان‌جایی که هستی ، تمامش کنی.

#روح_الله

می دانی به این فکر می‌کنم که اگر انقلاب نمی شد من کجای این عالم بودم...

شاید من دخترک روستایی‌ای بودم که در آغاز سن نوجوانی شوهرش می‌دادند.(چون تفکر غالب و شاید تجربه ثابت کرده بود که دختر تحصیلکرده دیر ازدواج می‌کند و شکستن این تابو ها نیاز به جمعیتی بیش‌تر از جمعیت زنان روستا داشت.)

می شدم از آن دخترهایی که برای خرجی خانه..برای پول حمام هفته‌ای که باید به حمامی روستا می‌‌داد..برای خرید خرده وسایل زندگی اش از خرده فروشهای روستا گَرد، چشمش به دست شوهرش بود ..از آن دخترها که نهایت فاصله‌ی سنی‌اش با اولین فرزندش هفده هجده سال بود و هرکسی که او را می دید می‌گفت با این ضعف و ظرافت خوب است که سر زا نرفته..

می‌شدم از آن دخترهایی که سقف آرزوهایش این بود که با همسرش به تهران بیاید و پایتخت کشور را ببیند.چون زندگی تهران رفته‌های دِه با بقیه‌ی اهالی تومنی ده تومان توفیر داشت.

از آن دخترهایی که آرزو داشت همسرش او را به شهرهای زیارتی ببرد..حتی در مخیله‌اش هم ایرانگردی و سفر خارجه خطور نمی‌کرد. شاید چون آرزوهایش در حصار اندیشه‌های غالب اطرافیان محدود شده بود و از خودش آرزویی برای اندیشیدن نداشت.

زنی می‌شدم قانع و چشمم انتظار همسری را می‌کشید که یا برای عملگی به روستاهای اطراف رفته و یا برای کار در کارگاه‌های تولیدی به تهران ..در هردو حالت در خوشبینانه ترین حالت فقط ماهی یکبار می‌توانستم همسرم را ببینم و حرفهای انباشته‌ی یکماهه‌ام را در دو سه روزی که برای مرخصی آمده باید به او می گفتم.

زنی که نهایت سوادش خواندن و نوشتن بود برای حساب و کتابِ پول جو و شیر و کشک و کَره‌ای که باید برای حیوانات و خانواده‌اش تهیه می‌کرد.

زن روستایی برای من زن مزرعه و چراگاه است.زن کارگاه‌های نخ‌ریسی است و من نمی‌دانم اگر در آن زمان بودم آیا می‌توانستم نقش زنیتم را خوب به نمایش بگذارم یا نه!

اما تو..تو ای جناب روح‌الله آمدی و به من و آرزوهایم وسعت دادی..به تفکر غالب روستا چیره شدی و طرحی نو در انداختی.. زن بودن را مایه‌ی افتخارم قرار دادی.من از تو سپاس‌گزارم.

منی که برای سفرهایم سربار و چشم به دست همسرم نیستم و به هرجایی که اراده کنم با امنیت و آرامش می‌توانم بروم..منی که تحصیلاتم و شغلم مایه مباهاتم است و تو ..تو به ما ارزش دادی. من باز هم از تو سپاس‌گزارم.

#شرط _هم‌صحبتی

رفیقی داشتم عزیز تر از جان.

رفیق گرمابه و گلستان.

مدتی بود هم را ندیده بودیم و طبیعتا دلمان گنجشکی شده بود که در مشت دل دل می‌زد.مشتاق و بیقرار .

از قضا روزی پیش از ظهر در یکی از کوچه‌های محل گذرمان به هم افتاد. بعد از بوس و آغوش و فشردن دستانِ هم، معلومم شد که می خواهد به مسجد برود. من قصد مسجد نداشتم اما گاهی آدم را شوق به جایی می‌برد که باید برود. صحبتمان گل کرد. دیدم زمان آنقدری هست که چند کوچه را با هم دور بزنیم. اول الله اکبر روبروی مسجد بودیم. رفیقم گفت: بالاخره رسیدیم.ولی می‌شد از آن کوچه _و اشاره کرد به مسیری کوتاه و مستقیم_می آمدیم.

گفتم : بله..می‌شد. اما معلوم نبود لذت هم صحبتیِ در مسیر را در مقصد هم ببریم. او خندید و به سمت مسجد رفت و من به سمت وضوخانه. وقتی وارد مسجد شدم شیخ اقامه بسته بود.و رفیقم هم. رفیقم برایم جا گرفته بود. اقامه بستم. نماز که تمام شد تلفن رفیقم زنگ خورد و با عجله خداحافظی کرد و رفت...

#پسا_چهل

از حالات چهل سالگی این بود که به هر چه می‌اندیشم به آن عمل می کردم و این عمل کردن بسیار سریع تر از تصمیمات سنینِ ماضی‌ام بود.

امااخیرا کشفم شده ، آدمی چون چند سالی از چهل سالگی فاصله می گیرد عوالم دیگری برویش گشوده می‌شود گویی دهه‌ی چهل سالگی به عوالم مختلفی تقسیم شده که سر تقویمِ زمانبندی شده‌اش رخ می نمایند و آدمی را مبهوت می‌کنند.

پسا چهل از خود چهل سخت تر است. اگر در چهل سالگی باید مراقب تصمیمهای درونی ات می بودی در پسا چهل باید مراقب اندیشه‌ات باشی. مراقب باشی کسی را قضاوت نکنی چون حتی به روز نمی‌رسد و در محل آزمایش قرار می‌گیری..

هنوز عوالم دیگری بر من کشف نشده..اما به محض گشوده شدن ابواب آن به شرط حیات از آنها می نویسم.

#فاطمه_ عرب اسدی