#او_نویسی
و گفت:در سرزمینِ عشق، حد ترخص آنجایی است که دیگر صدای محبوب را نشنوی!
و پس از این فتوا ، عمریست که در کوچهی محبوب، سرگردانم.
و گفت:در سرزمینِ عشق، حد ترخص آنجایی است که دیگر صدای محبوب را نشنوی!
و پس از این فتوا ، عمریست که در کوچهی محبوب، سرگردانم.
نمی خواستم بیش از این اذیت شوی! صلاح را در این دیدم که بین من و تو فاصلهای ایجاد شود ، نه از قاعدهی دوری و دوستی، از آن جهت که بتوانم بلندتر فریاد بزنم و بگویم دوستت دارم.
و گفت: تو،نقشِ کمرنگِ خداوندی هستی که چون دوست دارد تو را بیش از پیش به خودش شبیه کند، لاجرم پُر رنگت می کند.
میپرسی چگونه؟؟؟ میگویمت...
تیغِ تیزِ عشقش را بر قلبت میکشد و از خونِ شَتَک زدهی جراحت آن بر رویت می مالد.آنگاه است که تو ، رو سرخِ عشق میشوی... رنگ و رویی میگیری... و اوبا مدالی در دست پیش میآید و از صبر تو بر زخمهی عشق، قدر دانی میکند. نزدیک میشود و نزدیکتر ،همانطور که مدالِ محبتش را بر گردنت میآویزد ، میخواند: «صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً»
یارا ، بهشت، صحبتِ یاران همدم است
دیدار یارِ نامتناسب جهنم است
هر دم که در حضور عزیزی برآوری
دریاب کز حیات جهان حاصل آندماست
نههرکهچشموگوشدهانداردآدمیست
بس دیو را که صورت فرزند آدم است
آن است آدمی که در او حُسنِ سیرتی
یا لطف صورتیست، دگر حشو عالم است
هرگز حسد نبرده و حسرت نخوردهام
جز بر دو روی یار موافق که در هم است
آنان که در بهار به صحرا نمیروند
بوی خوش ربیع بر ایشان مُحَرَّم است
وان سنگدل که دیده بدوزد ز روی خوب
پندش مده که جهل در او نیک محکم است
آرام نیست در همه عالم بهاتفاق
ور هست در مجاورتِ یارِ مَحْرَم است
گر خون تازه میرود از ریش اهل دل
دیدار دوستان که ببینند مرهم است
دنیا خوش است و مالعزیزاستوتنشریف
لیکن رفیق بر همه چیزی مقدم است
مُمسِک برای مال، همهساله تنگدل
سعدی به روی دوست همهروزه خرم است
گفت: اگر فنّ شعر نمیدانی، چیزی بنویس.
اگر در نوشتن توانا نیستی، نقشی رسم کن.
اگر نقاش زبردستی نیستی ،چیزی بگو.
اگر نمیتوانی با واژهها نشان بدهی ، یک دستت را روی قلبت بگذار و با آن دیگری به《 او》 اشاره کن.
کاهلی نکن! زندگی کوتاه است و از آن جز افسوسی باقی نمی ماند.
راههای زیادی هست که به او نشان بدهی 《دوستش داری.》
#فاطمه_عرباسدی
و گفت: از این سر زمین(اشاره کرد به قلبش)باید نام برخی ها را برای همیشه پاک کرد (جدا کرد..کَند)و در عوضش آن را بر تکه کاغذی نوشت و آن را در بطریای گذاشت. درِ بطری را با چوبپنبهای محکم بست. بعد بطری را به دریا انداخت تا برود و برود بلکم آدم و جزیرهی خودش را پیدا کند.
#فاطمه_عرباسدی
گفت:تابحال رقصِگُل را بر امواج رود دیدهای؟؟
برای رسیدن به دریا، باید از خاک جدا شوی!
و در باب توکل فرمود: توکل آن است که خودت را به او بسپاری وچنان به یقین برسی که بدانی حکمتهای او از آرزوهای تو زیباترند.