گفت: با شما حس خوبی دارم. احساس ناراحتی ندارم و اینکه حس نمیکنم که بخواهیدمن رو به خاطر آزاد بودنم مواخذه کنید. نگفت بی حجابی!
مراجعه کننده بود.شالش را مثل شال گردن دور گردنش انداخته بود . با لبخندی اینطوری جوابش را دادم؛ میدانید آدمِ مختار ، عاقل است.مکثی کردم..همانطور که پرونده را ورق می زدم ادامه دادم: و چون عاقل است برای او کتب راهنما فرستادهاند.
فرض کنید خدای ناکرده کِشتی زندگی شما توی طوفان روزگار گرفتار غرقاب بشود، قطعا در آن لحظهی حساس مرا صدا نمیزنید.من هیچکارهام..هیچ جای خلقت و زندگی شما نیستم. در آن لحظه فقط کسی را صدا میزنید که میتواند برآن طوفان غالب باشد...کسی که یقینا میتواند .. حالا اوی قدرتند و شنوا با محبتش شما را دعوت به امری عقلانی کرده..
امر نکردهها..دعوت کرده...من را هم دعوت کرده.من اجابتش کردم. چون طوفانهای زیادی را به خاطر دارم که او جوابم را داده و شرم میکنم از اینکه دعوتش را نپذیرم.
گفت: جالب است، فکر کردم خدا امر کرده به حجاب!
گفتم: خدا به خیلی چیزها امر کرده! امر کرده به نیکی به پدر و مادر و خویشان و رعایت حقوق و رسیدگی به ایتام!
امر کرده به تقوا! به وفای عهد!
امر کرده به زکات! امر کرده به حج! به روزه! امر کرده به دوری از زنا و دزدی! و امر کرده به نماز!
بعد پرسیدم میدانی خدایی که خودش گفته که غنی و حمید است یعنی بی نیاز از هر چه و در ذات ستوده شده، چرا به نماز امر میکند؟.. خودش در قرآن پاسخ داده، چون نماز از فحشا یعنی کارهایی که عقل آن را نهی میکند و منکر ، اموری که عقل آن را زشت و قبیح میداند باز میدارد.
خدا جلوتر امرهایش را کرده وقتی به حجاب رسیده ، انسان عاقل و مختار را درباره حدود حجاب دعوت کرده..بماند که در قرآن انسان بی حجاب اصلا تعریف نشده..بلکه ، شلحجابها برای محکم شدن حجاب به حدودی دعوت شدهاند...
عقل حکم میکند که آدم آنچه را فرد دانا به او میگوید را امر بداند.
سکوت کردم. حالا او لبخند میزد گفت: ولی به نظر من آدم دلش پاک باشد و اخلاقش خوب خدا از همه گناهانش میگذرد...نه؟؟!!
گفتم: در اکثر آیات قرآن 《والذین آمنوا》با 《عملوالصالحات》اومده یعنی ایمان بدون عمل ارزشی نداره. مثل نقشه ساختمونه که هنوز ساخته نشده و روی کاغذه..
گفت: چه دید جالبی!
پرونده را داخل زونکن قرار دادم و گفتم: تمام شد.
به ساعتش نگاه کرد و گفت: از همصحبتی با شما خوشحال شدم! دستش را دراز کرد..دست داد و رفت. از پنجره نگاهش کردم..تا ورودی درِ راهرو آرام گام بر میداشت همینکه از در خارج شد شالش را تا نیمه روی سرش کشید..
یاد حدیثی از حضرت امیر افتادم که میفرمایند: _ نقل به معنا_مردم را با زبانی غیر از زبان سرتان امر به معروف کنید.
#حجاب_امری_توحیدی