پرسیدم 《کُن فَیَکون》را نشانم بده!

گفت: آنچه آرزو داری را تصور کن... قصری باشکوه در میان باغی دلگشا با بهترین خدم و حشم..بهار است و درختان دو طرف باغ پر از شکوفه‌های سفید و صورتی..هوای بهاری به پوست صورتت می‌خورد و تو که در ایوانِ بالاخانه‌ی قصر ایستاده‌ای از دور،درب فلزی و مشبک قصر را میبینی که باز می‌شود و ماشینهای آنچنانی وارد می‌شوندو از ردیف سنگفرش بین درختان خیلی آرام به تو نزدیک می‌شوند.

پرسید: آیا این صحنه در ذهنت ایجاد شد یا نه؟...《کن فیکون》همینطور است. امری است که بدون نقشه قبلی و بی واسطه اجرا می‌شود.