#او_نویسی
گفت: خیال کن آدمی هستی مسافر، از یک کرهی دیگر ، که به عمرش انگور ندیده. به خوشه انگور مثل او نگاه کن،به تعدد دانههایش به تنوع رنگش. بعد سر می چرخانی و میبینی مثل آن انگور، در انواع و رنگهای مختلف با مزههای خاص دربازار هست. به یک سیب...یک جفت کفش، به لباسها...به آدمها.. به هرچه دور و برت هست مثل یک فضایی نگاه کن..مثل یک تازه واردِ نو دیدهی جاهل!
گویی اولین بار است با آنها مواجه میشوی!
حالا به خودت دقیق شو!
چشمانت را ببند و باز کن! فکر کن تابحال نابینا بودی و ناگهان میتوانی جهان را ببینی! میتوانی برای اولین بار واژهی مامان را بر زبان بیاوری! میتوانی بدون آنکه به زمین بیفتی روی دوپایت بایستی و چندقدم کوتاه برداری!
مکث کرد...
ادامه داد: درس امروز همین بود! نگذار نعمات برایت عادی شوند. که اگر عادی شوند از شُکرشان غافل میشوی!
