#سپاه_دل
باز میگشت. ژولیده مو، مجروح و خاک آلود.
پرسیدم: چه شده؟ کجا بودی؟
گفت: از جنگ باز میگردم.( نفس نفس میزد.)
_جنگ؟
_بله، جنگ!
_با که جنگیدی که اینطور زخمی وپریشان و کوبیده شدی؟
_با خودم!
_با خودت؟(با تعجب و لبخند!)
_آری، با خودم!
_ونتیجه؟؟ ...تو بردی یا خودت؟؟؟(با تمسخر و لبخند)
_من با کمک پیامبر پیروز شدم!
_پیامبر؟؟(با تعجب)
_بله، پیامبر!
_کدام پیامبر؟
_پیامبری که مدتهاست با من صحبت میکند و او را ساحر و شاعر و مجنون میخوانم. پیغمبر شخصیِ خودم!
_ وپیامبرت چه اعجازی برای پیروزی تو آورده ؟(با تمسخر و لبخند)
_معجزهی کلامش را! او حین درگیری من و دل گفت: آنانی که به نشانهها و علامتها توجه نمیکنند بیراهه میروند.
_و نتیجه؟؟؟
_نتیجه این شد که دل را برای تمام خودسریهایش قربان کردم.
_ و حالِ الانَت؟
_ بهتر از این نمیشوم. حس سربازی را دارم که یک تنه سپاه بزرگی را مغلوب کرده.
سپاهِ قدرتمندِ دل .
