#سپاه_دل

باز می‌گشت. ژولیده مو، مجروح و خاک آلود.

پرسیدم: چه شده؟ کجا بودی؟

گفت: از جنگ باز می‌گردم.( نفس نفس می‌زد.)

_جنگ؟

_بله، جنگ!

_با که جنگیدی که اینطور زخمی وپریشان و کوبیده شدی؟

_با خودم!

_با خودت؟(با تعجب و لبخند!)

_آری، با خودم!

_ونتیجه؟؟ ...تو بردی یا خودت؟؟؟(با تمسخر و لبخند)

_من با کمک پیامبر پیروز شدم!

_پیامبر؟؟(با تعجب)

_بله، پیامبر!

_کدام پیامبر؟

_پیامبری که مدتهاست با من صحبت می‌کند و او را ساحر و شاعر و مجنون می‌خوانم. پیغمبر شخصیِ خودم!

_ وپیامبرت چه اعجازی برای پیروزی تو آورده ؟(با تمسخر و لبخند)

_معجزه‌ی کلامش را! او حین درگیری من و دل گفت: آنانی که به نشانه‌ها و علامت‌ها توجه نمی‌کنند بیراهه می‌روند.

_و نتیجه؟؟؟

_نتیجه این شد که دل را برای تمام خودسری‌هایش قربان کردم.

_ و حالِ الان‌َت؟

_ بهتر از این نمی‌شوم. حس سربازی را دارم که یک تنه سپاه بزرگی را مغلوب کرده.

سپاهِ قدرتمندِ دل .

#حالِ اول بهار

می‌گفت:نن جان، حواست به این بچه‌های سه چهارساله دور و برت بیش‌تر باشد.

طبیعتِ بچه در این سن و سال ، طبیعتِ اول بهار است.حالی به حالی و رنگ به رنگ!

گاهی بارانی است ، گاهی آفتابی و گاهی ابری!

وقت ِبارانی بودن باید محکم بغلشان کنی !

وقتِ آفتابی، شاد و شنگول پابه پایشان بچگی کنی! و آن وقت که ابری هستند و نمی‌بارند آنها را تنها بگذاری.

#او_نویسی

گفت: هر خوف و ترسی مشکل توحیدی دارد.

یعنی او را حاضر و کافی نمی‌دانی. و برایم خواند: (أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ)

#او_نویسی

او گفت: باید از آنچه که دوستش داری انفاق کنی!

گفتم: از ، آنچه یا ...آنچه؟

گفت: آنچه ، مقام عاشقان است.

گفتم: آنچه که دوستش دارم ، تکه تکه نمی‌شود که از آن چیزی را بتوان بخشید و لذا باید از تمام آن گذشت. این حال را چه می‌گویند؟

برایم خواند:
وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا
ﻏﺬﺍی ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺁﻧﻜﻪ ﻧﻴﺎﺯ ﺷﺪﻳﺪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﺑﻪ ﻓﻘﻴﺮ ﻭ ﻳﺘﻴﻢ ﻭ ﺍﺳﻴﺮ ﻣﻲ‌ﺩﻫﻨﺪ.

و گفت: آن انفاقِ با اخلاص است ،عوام آن را ایثار می‌خوانند.

همان (علی حبّه‌ی )است که مقام اولیاء است.