سی ساله که شد در باغچهی پدریاش پنجاه نهال گردو غرس کرد. چهل سالگیاش، بهار بود ، درختها به گل نشسته بودند. رفت و با دست زد بر تنهی یکی از درختها و در دلش گفت: این درخت هرچه بار داد ثمرهاش سهمِ نیازمندان..
اواخر شهریور و اوایل پاییز بود. از در باغ که وارد شد چشم چرخاند و دید پوست گردو ها ترک خوردهاند. برگهای کشیدهی گردو زرد شده بودند، فصل ، فصلِ گردوچینی بود. نگاهی گذرا به همهی درختها انداخت..چه خوب بار داده بودند. بین همهی درختان یکی بیشتر از بقیه شاخ و برگش پایین آمده بود. حسابی سنگین شده بود. خوب که دقت کرد دید این همان درختِ نذری است. همان مالِ جداکرده است. یک آن در نفسش وسوسهای شد که کاش یک درخت دیگر را نذر میکردم! در آن ، به خودش نهیب زد که مراقب باش این درخت پربار ، حوضچهی شنبهی یهود نشود برای تو!
با خودش گفت این یک آزمایش است! او ، میخواهد صداقت مرا در عهدم بسنجد..میخواهد ایمانم را به غیب بسنجد.
چرا از بین اینهمه درخت ،عدل این درخت نذری باید بارش سنگین بشود؟
اگر نبود حاضری ، گوش شنوایی، الان اجابتی هم نبود.
میوهی آن درخت همه وقف نیازمندان شد. درختی که بقدر چهار درخت میوه داده بود.
او به عهدش وفا کرد..در مقابل وسوسه ها ایستاد. اما از این آزمایش این کشفش شد که خدا، آنکه از دلها آگاه است، ایمانی همراه با عمل را میطلبد..بندگانِ حرف ، را نمیخواهد. او هرلحظه میشنود و هر لحظه میآزماید.
#فاطمه_عرباسدی