#در_باب_دعا

از معصوم روایت فرمودند: دعا خیلی از مقدّرات را بعد از محکم شدن ، تغییر می‌دهد.

دعا ،شاید بتواند تقدیر را تغییر دهد اما نمی تواند جلوی اجل را بگیرد. با دعا می‌شود تاخیر در مرگ ایجاد کرد..فقط تاخیر، اما وقتی مرگ مقدّر شده باشد دیگر هیچ گریزی از آن نیست.

اللّهمّ اجعل عواقب امورنا خیرا..

اللّهمّ صَلّ‌علی‌محمّد و آل‌محمّد و عجّل فرجهم.

#دلنوشته

حال خوشی نداشتم.

بی هدف ،پیچ رادیو را که پیچاندم ، روشن شد..رادیو معارف بود.گروه تواشیح‌می‌خواند:الحمدللّه..الحمدللّه...الحمدللّه

یکهو برزبانم آمد..الحمدللّه..

یاد نعماتی که دارم افتادم: الحمدللّه

یاد خانواده‌ام: الحمدللّه

یا بلاهایی که دفع شد و می‌شود: الحمدللّه

دیدم با یک ذکر چقدر حال من بهتر شد..و چقدر فکر من جهت مثبت گرفت.

کلمات تاثیر دارند. جان دارند.مثل روح‌القدس در کالبد مرده ، می‌دمند و زنده می‌کنند.

و این رزق امروز من بود.الحمدللّه علی کُلّ نعمه..الحمدللّه علی کُلِّ حال.

#او_نویسی

این فراز از دعای کمیل را خواند"فَهَبْنِي يَا إِلهِي وَسَيِّدِي وَمَوْلاَيَ وَرَبِّي، صَبَرْتُ عَلَىٰ عَذَابِكَ، فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَىٰ فِرَاقِكَ"

و فرمود: صبر بر عذابِ او محال است !اما اینکه امام می‌فرمایند ، گیریم که بر عذابت صبر کردم ولی چگونه فراقت را تاب آورَم ، نکته‌ای دارد..

و آن نکته ، نیاز به توجه است . نیازبه دیده شدن..نیاز به محبت و عشقی است فنا‌ناپذیر..

و هرچه بر سر ما آدم معمولی‌ها می‌آید از محبوب ناشناسی ماست. بنی آدم اگر محبوب واقعی را می‌شناختند هرگز تن به خطا نمی‌دادند...در قیامت چون پرده‌ها افکنده می‌شود وبندگان تجلی ربّ‌العالمین را می‌بینند با همه‌ی وجودشان اقرار می‌کنند که نمی‌توانند دوری او را تحمل کنند..تاب بیاورند و این از عذاب برایشان‌سخت‌تراست.

چه‌بسا عذاب ، خود فراق باشد.

#او_نویسی

فرمود فرق سحره‌ی فرعون با فرعون در آن بود که آنها با دید علمی به اعجاز موسی نگریستند و دیدند که علم از انجام چنان کاری عاجز است، ولذا ایمان آوردند و به سجده افتادند و اقرار کردند که تنها خدای موسی رب‌العالمین است.برای این ایمانِ دقیقه‌ی نودی ،جانشان را بدون ترس فدا کردند..جملگی شهدای عالِمِ راه حقیقت شدند..اما فرعون ، علمی در زمینه‌ی سحر نداشت.او بزرگترین اینفلوئنسر زمان خودش بود..آنقدر بزرگ و پُر طرفدار بود که فکر می‌کرد تنها خودش رب‌العالمین است..او هم پیروانی داشت..شیعیانی داشت.سحره از پیروانش بودند..قرار بوداگر بر موسی پیروز شوند از مقربین درگاه فرعون شوند..یعنی از نورچشمیها..از آنهایی که رانتها از زیر دست آنها باید رد می‌شد..بهترین ویلاها و پرمحصول‌ترین زمینها و احشام و خدم و حشم از آنِ آنها می‌شد.

مخلص کلام؛ آنان که در زمینه‌ی دین با دید علمی می‌نگرند خاشع‌ترینند و در دین ثابت قدم ترین..

ولذا باید دین را به مردم علمی آموزش داد..آنوقت بی عدالتی ریشه کن و فحشا به صفر نزدیک می‌شود.

#حدیث_نفس

سی ساله که شد در باغچه‌ی پدری‌اش پنجاه نهال گردو غرس کرد. چهل سالگی‌اش، بهار بود ، درختها به گل نشسته بودند. رفت و با دست زد بر تنه‌ی یکی از درختها و در دلش گفت: این درخت هرچه بار داد ثمره‌اش سهمِ نیازمندان..

اواخر شهریور و اوایل پاییز بود. از در باغ که وارد شد چشم چرخاند و دید پوست گردو ها ترک خورده‌اند. برگهای کشیده‌ی گردو زرد شده بودند، فصل ، فصلِ گردوچینی بود. نگاهی گذرا به همه‌ی درختها انداخت..چه خوب بار داده بودند. بین همه‌ی درختان یکی بیشتر از بقیه شاخ و برگش پایین آمده بود. حسابی سنگین شده بود. خوب که دقت کرد دید این همان درختِ نذری است. همان مالِ جداکرده است. یک آن در نفسش وسوسه‌ای شد که کاش یک درخت دیگر را نذر می‌کردم! در آن ، به خودش نهیب زد که مراقب باش این درخت پربار ، حوضچه‌ی شنبه‌ی یهود نشود برای تو!

با خودش گفت این یک آزمایش است! او ، می‌خواهد صداقت مرا در عهدم بسنجد..می‌خواهد ایمانم را به غیب بسنجد.

چرا از بین این‌همه درخت ،عدل این درخت نذری باید بارش سنگین بشود؟

اگر نبود حاضری ، گوش شنوایی، الان اجابتی هم نبود.

میوه‌ی آن درخت همه وقف نیازمندان شد. درختی که بقدر چهار درخت میوه داده بود.

او به عهدش وفا کرد..در مقابل وسوسه ها ایستاد. اما از این آزمایش این کشفش شد که خدا، آنکه از دلها آگاه است، ایمانی همراه با عمل را می‌طلبد..بندگانِ حرف ، را نمی‌خواهد. او هرلحظه می‌شنود و هر لحظه می‌آزماید.

#فاطمه_عرب‌اسدی

#چند کلمه مشاوره

آنقدر برای یکی از اقوام خواستگاری رفتیم که صاحب نظر شدیم.

روزی یکی از دوستانِ نزدیک ، برای ازدواج پسرش به مشاوره آمده بود.

نگران بود از اینکه پسرش سنش دارد بالا می‌رود و کسی را نمی‌پسندد. نگران عادت کردنش به تنهایی ... نگران تنها ماندنش بعد از پدر و مادر و ..هزاران نگرانی دیگر که اگر دستم را بالا نمی‌بردم قطعا آنها را بروز می‌داد.

پرسید از کجا بدانم پسرم که را دوست دارد تا برایش اقدام کنم؟ پسرم خیلی محجوب است!

گفتم: محجوب‌ترین پسرها وقتی دلشان جایی گیر کند، حتی اگر بارها جواب رد بشنوند دست بردار نیستند تا به مقصودشان برسند. مطمئن باشید که اگر فرزندشما کسی را دوست داشته باشد همه خانواده‌ی شما را برای رسیدن به آن فرد بسیج می‌کند.

و البته باید این علاقه و کشش دو سویه باشد ، به قول شاعر: تا که از جانب معشوق نباشد کششی

کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد.

#دلنوشته

وقتی که پیر شدی می‌فهمی ، به هیچ کس قدرِ خودت بدهکار نیستی!