عنوانش با شما

دیگر کسی سرخی چشمان و خیسی گونه‌هایش را ندید.

دهانش را که باز کرد، لشکر خاکستریِ دود چهره‌اش را محاصره کرد.

#تو

می‌دانی! نمی‌خواهم برای دو کلام هم صحبتی با تو، با واژه‌ها بازی کنم.

می‌خواهم مثل یک دهاتی در کهکشان خلقتت با تو اختلاط کنم.

خسته‌ام از بازی کلمات؛

از محبوبا...

از معبودا...

از الها...

از عزیزا...

بگذار دو کلام ساده و صادق با تو اختلاط کنم. با تو که خالق منی و تمام برنامه‌ریزیهای وجود من در ابر رایانه‌ی تو ثبت است.

امروز فهمیدم که این یک حقیقت است ،

اینکه من تو را برای 《تو》بودن تو ، دوست ندارم.

من عاشق جیب توام.

جیبِ رحمتت..

جیب مغفرتت..

جیب محبتت..

جیب رزق و فضلت..

من نمی‌توانم در رابطه‌ی بینمان این جمله‌ی (و َمَن عَشَقْتُهُ قَتَلْتُهُ) را هضم کنم. برای همین نمی‌توانم عاشقت بشوم.

پس اگر جایی با خودم گفتم این قدم را برای تو برداشتم خودت می‌دانی که منظورم چیست.

عزیزم از فقیر انتظار عشق نداشته باش! خودت گفتی: انتم‌الفقراء.. خودت برنامه ریزی کردی که عاشق جیبت باشیم و هرکه بیش از این عشق بورزد را خواهی کُشت.

تمام.

#او_نویسی

گفت: هر که غیر صاحبخانه، مهمان است. رفتنی است.

دل، مِلک خداست.

چون دل ،تنگ می‌گردد، هرکه غیر او از دل بیرون می‌رود، بیرون می‌ریزد و تنها او می‌ماند و او. آن‌گاه است که بنده کسی را مخاطبِ خود،در خود نمی‌یابد، غیراز او.

اویگانه مالکِ دلهای تنگ است. و اوست ،خدای دلهای منقبض.

#یاد

سیزده چهارده ساله بودم. آن روزها پدربزرگ پدری‌ام مرا بیشتر از همه‌ی چهارده پانزده، نوه‌ای که داشت، دوست داشت. این را خودش به من گفت.وسط ظهرِ آن تابستان لعنتی، آن تابستانِ بی تکرار ،درحالیکه روی تشکچه‌ی دست دوز ننه‌ لیلی چهار زانو نشسته بود ، روی ایوان سیمانی و زیر سقف نِیی خانه روستایی‌اش.

به من گفت: مرا دوست دارد و برای همین دوست دارد با من دردِدل کندبا من سیزده چهارده ساله. زل زده بود به درخت انار داخل حیاط و به سیاهی‌های نشسته روی دانه‌های انار.آهی کشید و من فکر می‌کنم که سیاهی دانه‌های انار حیاط از آه باباجان بوده است.

گفت: می‌دانی دخترم، من هرچه به ننه‌لیلی تان می‌گویم امسال سال آخرمن است اما حیف است این تن، زیر خاک برود او چه می‌گوید؟ معصومانه نگاهش کردم. گفت: می‌گوید آنقدر جوانِ رشید زیر خاک رفته و روزگار داغ جوانها به دلها گذاشته که توی پیر مرد نباید رفتنت را حیف بدانی! اشکی از گوشه‌ی چشم بابا جان سُرید. دماغش پایین آمد. از داخل جیب پیراهن دو جیبش دستمال یزدی‌اش را بیرون آورد و فین کرد. گفت: من عاقبتی برای لیلی نمی‌بینم. این زن، باد دست است. چیزی را نگه نمی‌دارد دست بخشایشش بی حد است. از عاقبت لیلی می‌ترسم.

گفت: اینها را به کسی نگویی!

من هم نگفتم. الان که بیست و نه سال از آن روز می‌گذرد یاد آقاجان افتادم. یادم آمد که آقاجان بقیه‌ی نوه‌هایش را نصیحت می‌کرد ولی با من درددل!

یادم افتاد همان سال دایی‌ام با نوعروسش برای عرض ادب پیش آقاجان آمده بودند. آن روزمن خیلی سرمست و خوشحال بودم و دائم دور دائی و زندایی‌ام می‌گردیدم که آقاجان مرا صدا زد: فاطمه بیا ! من ایوانِ بالا بودم. پیش مهمانها ، پیش دایی و زندایی جوانم. نمی‌دانم چرا..چرا ..چرا پاسخ آقاجان را ندادم .یا دادم و پیشش نرفتم. همان‌روز آقاجان به یکی از زن‌عموهایم گفت: فاطمه مرا پیش دایی و نوعروسش تحویل نگرفت. مرا به آن نوعروس فروخت.

الان بعد از ۲۹ سال یادآوری گِله‌ی آقاجانم، قلبم را به درد می‌آورد. الان که نه آقاجان هست و نه ننه لیلی.

آخرین روزی بود که پیش آقاجان بودیم. روز آخری موقع خداحافظی خم شدم آقاجان را که روی تشکش نشسته بود در آغوش گرفتم و بوسیدم، گفت: کاش بیشتر پیشم بمانی، گفتم: آقاجان، مدرسه ها شروع می‌شود و باید به مدرسه بروم. گفت: لااقل یکی دوروز بیش‌تر بمانید. محکم در آغوشش گرفتم و گفتم: ا‌‌ن‌شاالله تابستان بعد زودتر می آیم و بیشتر پیشتان می‌مانم. گفت: معلوم نیست من آن تابستان را ببینم. گفتم: ان‌شاالله صد سال به سلامتی و عافیت زنده می‌مانید، این چه حرفیه آقا جان!

آقاجان گریه کرد‌. مامان هم با دیدن اشک آقا جان گریه کرد و گفت : شما با ما بیایید کرج، بچه‌ها شما را دوست دارند‌.آقاجان گفت: مرگ در غربت را خوش ندارم. اشکش سرازیر شد و دماغش پایین آمد . دماغش را با دستمال یزدی اش پاک کرد و گفت: به خدا سپردمتون. و این را با سوز گفت.

زمستان همان سال تازه ازمدرسه برگشته بودم. وارد خانه شدم و دیدم همه ناراحتند. گفتم چه شده؟

مادرم گفت: تسلیت می‌گم فاطمه ، آقاجانت به رحمت خدا رفت. من زل زدم به مامان، به ساعت دیواری سبزی که یک لحظه صدای ثانیه‌هایش بلندتر شد. به دیوارخانه که می‌چرخید و یادم آمد آن روز را که آقاجان مرا صدا زده بود و من به دنبال نو عروس، او را تحویل نگرفتم. آه کشیدم..آه..اما هرگز آن روز ، آن تابستان لعنتی تکرار نمی‌شود که من جواب پدربزرگم را بدهم و بروم پیشش و درددلش را گوش کنم. این افسوس تا قیام قیامت زیر قلب مرا خواهد سوزاند.

#او_نویسی

گفت: می‌دانستی وقتی دائم از فراموش کردن کسی صحبت می‌کنی نشان می‌دهد که همیشه به یاد اویی!