#سپید

سلام بر دست‌هایی که به جای نوشتن شعر ، مرا در آغوش می‌کشند.

#فاطمه_عرب‌اسدی

#ننه_لیلی

خدابیامرز ننه لیلی ، بهار به بهار که به دیدنش می‌رفتیم به زحمت از روی نالینچه‌ی دست‌دوز خودش بلند می‌شد، دستش را به رفی می‌گذاشت که درست بالا سرش بود و عکس آقابزرگِ مرحوم و عکس دوران جوانی بابا و عموها دیوارش را پوشانده بودند.

بعد که قامت راست می‌کرد آهی می‌کشید .آهش آهنگ داشت. مثل موسیقی و دل آدم را می‌لرزاند. از همان آه‌هایی که از سر دلتنگی هرسال بهار موقع جمع شدنمان دورِ هم‌ سر می‌داد..مثل آواز!

آن روزِ بهاری باز هم ننه لیلی نگاهی به عکسها انداخت و خواند: غریبان قدر یکدیگر بدانید...اجل سنگ است و آدم مثل شیشه..بعد آهی کشید و گفت: برای منِ مادر سخت است که گاهِ دلتنگی با عکس بچه‌هایم درد دل کنم .بهار به بهار دیدنتان سهمیه‌ی کمی است برای یک مادر...ننه گریست و عمو هم و ..بابا هم و ..همه گریستند.

امروز که دیگر ننه لیلی نیست چه بد است حال ما...

ما که از ننه لیلی هیچ عکس قاب شده‌ای بر دیوار نداریم تا دلتنگیهایمان را برایش آه بکشیم.

و امان از دلتنگیهایی که با دیدن عکسی التیام یابد.و صد امان از بی عکسی!

آه.

شعر نابِ بهاری

منم که خط غلامی دهم به نیم ‌سلام

دل من است که قانع شود به یک پیغام

کنون که گردش ایام را ثباتی نیست

همان‌ خوشست که در عشق بگذرد ایام

#مخاطبِ غایب

گوشه‌ی چشمت مرا یک سفرِ کربلا

خنده‌ی مستانه‌ات...حجِّ تمتع مرا

ای..تو...

#فاطمه_عرب‌اسدی

#مخاطبِ غایب

سلام بر نامه‌های بی‌جوابی که می‌دانم خوانده شده‌اند.

#او_نویسی

گفت: گاه آدمی به شادی‌های ناگهانی نیاز دارد مثل پیدا کردن نانوایی سنگگ تازه تاسیس نزدیک خانه... یادریافت پیامI love you از خواهر برادری که حتی یک‌بار هم به هم نگفته‌اند دوستت دارم.

و بدان مصداقها‌ی ناگهانی شادی بسیار است. تو باید هنرمندانه آنها را بیابی و شادی کنی.

#او_نویسی

گفت: بعضی‌ها مثل اصحابِ فیلند. یکهو می‌آیند با سر و صدا...ابهت و تعدادشون دل آدم رو می‌لرزونه اما در حقیقت شکننده و ضعیفند.

#او_نویسی

گفت: درد مثل طیاره دودی می‌مونه! خودش میره و ردّ دودش می‌مونه!

بعد زیر لب گفت: مثل بعضی از آدمها!

#او_نویسی

گفت :هرچیزی باید در نقطه‌ی کمالش اتفاق بیفتد وگرنه سِقط می‌شود مثل جنینی نارس.

بعد زیر لب گفت: بالاخص عشق!

#عزیزون

نن‌جان خدابیامرز همیشه برای نوعروس_ نو دامادها دعاهای خوبی می‌کرد یکی از آن دعاها این بود که :《الهی عزیزونِ هم باشند.》عزیزون همان عزیزان است و عزیزِ هم بودنِ عروس و داماد یعنی یک پله از محبت و الفت بالاتر بیایند وحین مراقبت از داغی تنورِ عشق ، احترامِ هم را هم نگه‌دارند.عزیزون، عشقِ محترم است. البته گاهی عزیزون را به (جانشان به جانِ هم بند بودن )معنی کرده‌اند .یعنی روحشان به هم گره خورده چنانکه دوری هم را تاب نمی‌آورند. القصه ..کَل گلاب و مش عبداله هم عزیزون هم بودند. این را همه‌ی ده می‌گفتند. روزی که اسم مش عبداله برای مکه درآمد و گلاب روی ایوان خانه کاه‌گِلی‌شان زانوی غم بغل گرفته بود را هیچ کس ندید غیر از عروسش زیور. مش عبداله هم بدون گلاب اصلا دلش به رفتن حج، رضا نشدو نرفته احساس دلتنگی کرد. این را هم فقط زیور دیده بود. اما این را می‌خواهم بگویم مش عبداله روز حرکت به قصد حج با دلتنگی شدیدی دست گلاب را رها کرد، سوار اتوبوس شد و رفت..و گلاب با دلتنگی‌ای با همان شدت بعد از بدرقه به خانه برگشت..همانجا روی ایوان خانه‌ی گاهگلی‌شان زل زد به ترکهای دیواره‌ی حوض سیمانیِ وسط حیاط و تمام کرد.

شبِ همان‌روز جسد بی‌جان و سفید شده‌ی مش‌عبداله را به روستا برگرداندند..آن‌موقع‌ها تلفن‌همراه نبود که عزیزون از حال هم با خبر شوند . آن روزها اگر عزیزی در‌ایوان‌کاهگلیِ خانه‌اش می‌مرد، عزیز دیگری حجش را در اتوبوس نیمه تمام می‌گذاشت و به عزیزش می‌پیوست.

و من یاد حج‌های نیمه تمام تاریخ و سفرهای به مقصد نرسیده‌ی عزیزون افتادم.

سلام بر دختر حضرت موسی ، حضرت فاطمه معصومه سلام‌الله علیها.