#سپید

به نشانی‌اش کاغذ سپیدی فرستادم تا بداند ، حرفِ نگفته‌ام زیاد است.

#فاطمه_عرب‌اسدی

#سپید

گفت: برای دفاع از مرزها رفته بودم ...

چون برگشتم دیدم که میهنم را به غارت برده‌اند ...

و او در آغوش دیگری بود .

#فاطمه_عرب‌اسدی

سپید

به سوی تو پرواز می‌کند قلبم

و پس از آن برای همیشه

جای دردی میان سینه‌ام خالی می‌ماند.

#فاطمه_عرب‌اسدی

#او_نویسی

تو ... نور تابیده بر رخسار کدام آفتاب‌گردانی؟

تو جواب کدامین سلامی؟

تو درخشش کدام ستاره‌ای؟

تو وزِش نسیم بر گیسوی کدام گندم‌زاری؟

تویی که مزرعه‌ی آفتابگردان به سویت سر می‌چرخاند...

و سلام‌های استقبال از سرِشوق، به سوی تو پرواز می‌کنند...

و ستاره‌‌ها به سوسوشان نام تو را فریاد می‌زنند..

و گندم‌زار فقط برای تو می‌رقصد..

تو را لابه‌لای این همه زیبایی جستجو می‌کنم..

ای نور! تو کدامی؟

#فاطمه_عرب‌اسدی

#او_نویسی

گفت: دلبستگی دیوانگی می‌آورد می‌دانستی؟؟

می‌دانی اکثر آدمها دیوانه‌اند و خودشان نمی‌دانند!

بعدش گفت: تو هم یک دیوانه‌ای!

گفت: تاحالا شده، نوشته‌ی کسی را که دوستش داری چندبار بخوانی؟ یا فیلم و صدایش را چندبار ببینی و بشنوی؟

و هربار هم که خواندی و دیدی و شنیدی گویی که تازه با آن روبرو شده‌ای!

اگر آری..پس تو هم دیوانه‌ای!

مثل من!..مثل همه‌ی آنهایی که دلبستگی‌هایشان هیچ وقت قدیمی نمی‌شود و همیشه برایشان تازگی دارد.

آخرش هم گفت: آدمها به همین دیوانگی‌هایشان زنده‌اند.

#فاطمه_عرب‌اسدی

# اونویسی

فرمود: دنیا ریاستش خوش استقبال است و بد بدرقه .

پس بپرهیز از حبّ چیزی که نهایتش خواری باشد.

دل‌نوشته

آدمی روزی به سنی می‌رسد که با هیچ حرف و سخنی بدیهیاتش را تغییر نمی‌دهد. و چون آدمی به این سن رسید می‌تواند هجرت کند به هرجایی با هر گویش و سخنی.

مرگ و رزق

رو به قبله شده بودم. پوست دست و پاهایم زرد و چروکیده شده بود. مسمومیت با نوع خاصی از میکروب غذایی!

دیگر چیزی در معده‌ام برای بالا آوردن نداشتم ..حتی اسید!

معده‌ام اما قنج می‌رفت و فشرده می‌شد و چیزی جز کفی سفید رنگ با صدای قرقره از گلویم خارج نمی‌شد. مامان ذکر می‌گفت و دائم دمنوش و آب عسل و سرم خوراکی می‌آورد. آبجی فین فین می‌کرد. حال صحبت کردن نداشتم.روی پایم بند نمی‌شدم.

به اشاره و به زحمت دهان وا کردم و گفتم بس است. دیگر امیدی به درمان‌خانگی‌ام نیست! مرا ببرید بیمارستان!

مرگ را پیش چشمم می‌دیدم. زیر لب، سلامی به حضرت عزرائیل دادم و گفتم چیزی برای دل‌بستن ندارم که به دست و پایتان بیفتم که در گرفتن جانم تاخیر کنید!

زیر بغلم را گرفتند و به زحمت از پله‌های راه‌ پله پایینم بردند. خودم هم نرده‌ را موقع پایین رفتن با دستان چروکیده‌ی کم جانم چسبیده بودم.گویی دنیا را در لحظات پایانی عمرم.

در آن لحظه‌ی برزخی ، فقط به این می‌اندیشیدم که چه آرزوهایی را آدمی به امید رسیدن، به گور می‌برد.

چه چشمهایی که از اراده خارج، بر در خیره می‌مانَد و دستِ دیگری آن را می‌بندد.

شب هنگام به خواب دیدم که خودم خودم را برای درمان پیش پزشکی از اقوام بردم. پزشک مرا که دید قطع امید کرد..بعد وارد سکانس دیگری از خواب شدم...خودم برای خودم در شبکه‌های مجازی آگهی ترحیم گذاشتم. و خودم برای خودم فاتحه خواندم.

صبح روز بعد خانواده با شنیدن خواب من بغض کردند. دو روزی هست که فهمیده‌ام باید قدر خیلیها را بدانم...به خیلیها لبخند بزنم وبا آنها مهربان‌تر باشم و ...

القصه...دانستم مرگ همین‌قدر نزدیک است. همین‌قدر ناگهانی از جایی که گمانش را نداریم مثلِ رزق ، سر می‌رسد و کام ما را شیرین یا تلخ می‌کند.

راستی مرگ برای شما چه طعمی دارد؟

#خاطرات_ معلمی

از دانش آموزان خواسته بودم که با حواس پنجگانه به مشاهده‌ی محیط اطرافشان بپردازند و در بکار گیری حواس دقت به خرج بدهند.

روز بعد از ارائه تکلیف دانش آموزی زنگ تفریح این پا آن پا کرد تا کلاس خالی شود تا سوالی را که ذهنش را مشغول کرده بپرسد. سوالی که از مشاهده‌ی دقیقِ شنوایی حاصل شده بود!

سوال این بود؛ خانم! اگر کسی به کسی بگوید دهانت سرویس یعنی چه؟

دانش آموز، بچه‌ی خوبی بود. یعنی بچه مثبت بود و اتو کشیده..همیشه صحبت کردنِ عدلی داشت و خارج از قاعده حرفی را نمی‌زد.

مانده بودم چه جوابی به او بدهم. پرسیدم چه کسی این جمله را گفته؟

گفت: فلانی به فلانی! دقت کردم و دیدم هر دو آدم بزرگ بودند و تحصیل‌کرده.

کمی فکر کردم و گفتم: یعنی هر حرفی را نباید بزنی! و دهانت مثل سرویس مدارس که دانش آموزان را جابه جا می‌کند هر کلمه‌ای را از ذهنت بیرون ندهد.

او خندید و تشکر کرد و رفت و به گمانم توجیه شد..والله اعلم.

و البته من هم خندیدم ..

خندیدم به عوض شدن مفهوم سرویس بهداشتی با سرویس حمل و نقل عمومی .