رو به قبله شده بودم. پوست دست و پاهایم زرد و چروکیده شده بود. مسمومیت با نوع خاصی از میکروب غذایی!

دیگر چیزی در معده‌ام برای بالا آوردن نداشتم ..حتی اسید!

معده‌ام اما قنج می‌رفت و فشرده می‌شد و چیزی جز کفی سفید رنگ با صدای قرقره از گلویم خارج نمی‌شد. مامان ذکر می‌گفت و دائم دمنوش و آب عسل و سرم خوراکی می‌آورد. آبجی فین فین می‌کرد. حال صحبت کردن نداشتم.روی پایم بند نمی‌شدم.

به اشاره و به زحمت دهان وا کردم و گفتم بس است. دیگر امیدی به درمان‌خانگی‌ام نیست! مرا ببرید بیمارستان!

مرگ را پیش چشمم می‌دیدم. زیر لب، سلامی به حضرت عزرائیل دادم و گفتم چیزی برای دل‌بستن ندارم که به دست و پایتان بیفتم که در گرفتن جانم تاخیر کنید!

زیر بغلم را گرفتند و به زحمت از پله‌های راه‌ پله پایینم بردند. خودم هم نرده‌ را موقع پایین رفتن با دستان چروکیده‌ی کم جانم چسبیده بودم.گویی دنیا را در لحظات پایانی عمرم.

در آن لحظه‌ی برزخی ، فقط به این می‌اندیشیدم که چه آرزوهایی را آدمی به امید رسیدن، به گور می‌برد.

چه چشمهایی که از اراده خارج، بر در خیره می‌مانَد و دستِ دیگری آن را می‌بندد.

شب هنگام به خواب دیدم که خودم خودم را برای درمان پیش پزشکی از اقوام بردم. پزشک مرا که دید قطع امید کرد..بعد وارد سکانس دیگری از خواب شدم...خودم برای خودم در شبکه‌های مجازی آگهی ترحیم گذاشتم. و خودم برای خودم فاتحه خواندم.

صبح روز بعد خانواده با شنیدن خواب من بغض کردند. دو روزی هست که فهمیده‌ام باید قدر خیلیها را بدانم...به خیلیها لبخند بزنم وبا آنها مهربان‌تر باشم و ...

القصه...دانستم مرگ همین‌قدر نزدیک است. همین‌قدر ناگهانی از جایی که گمانش را نداریم مثلِ رزق ، سر می‌رسد و کام ما را شیرین یا تلخ می‌کند.

راستی مرگ برای شما چه طعمی دارد؟