#او _نویسی
گفت: آدمی چون از خویش به سمت ملکوت فاصله میگیرد، دیگراو آدم نیست! او 《کلمه 》میشود.
گفت: آدمی چون از خویش به سمت ملکوت فاصله میگیرد، دیگراو آدم نیست! او 《کلمه 》میشود.
شمع خاموشی بودم که در کنار شمعهای شعلهور دیگر آب شدم ، بی آنکه هیچ دستی برایم نذری کند و سرم را بر سر شمع دیگری بگذارد.
شمعِ خاموشِ آبشده!
#فاطمه_عرباسدی
زل میزد توی چشمانم!
در خلوتی و تاریکی اتاق !
مامانش چندبار دعوایش کرد که با این نور کم چشمانت ضعیف میشود پسر!
اتاق، قدرِ نور کمجان موبایلش روشن بود.
بعد با صدای پوشیدهای ،که گویا شرم داشت بلند و رسا شود،چند باری از من پرسید که: دوستم داری؟؟؟
اینها را بعدهاخودش برایم تعریف کردو گفت: ما با عکس پروفایل محبوبمان حرفها داشتیم.
بعدش گفت: خانواده مرا سر زنش میکردند که چرا دائم سرت به گوشی است؟ و من این شعر حافظ را لب میزدم که:
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم
ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما
اندیشهام بر این است که حکایتی بهتر از (سِنمارِ خورکار)ندارم. با آن جزای نا همگون و نامتناسبش.
اما ایمانم در حد یقین به این رسیده که 《انّی اشکو بثی و حزنی الی الله》و 《و ما توفیقی الابالله》. و سلام بر کسی که از سرنخهای روزگار عبرت گیرد و هدایت شود .