خدابیامرز ننه لیلی ، بهار به بهار که به دیدنش می‌رفتیم به زحمت از روی نالینچه‌ی دست‌دوز خودش بلند می‌شد، دستش را به رفی می‌گذاشت که درست بالا سرش بود و عکس آقابزرگِ مرحوم و عکس دوران جوانی بابا و عموها دیوارش را پوشانده بودند.

بعد که قامت راست می‌کرد آهی می‌کشید .آهش آهنگ داشت. مثل موسیقی و دل آدم را می‌لرزاند. از همان آه‌هایی که از سر دلتنگی هرسال بهار موقع جمع شدنمان دورِ هم‌ سر می‌داد..مثل آواز!

آن روزِ بهاری باز هم ننه لیلی نگاهی به عکسها انداخت و خواند: غریبان قدر یکدیگر بدانید...اجل سنگ است و آدم مثل شیشه..بعد آهی کشید و گفت: برای منِ مادر سخت است که گاهِ دلتنگی با عکس بچه‌هایم درد دل کنم .بهار به بهار دیدنتان سهمیه‌ی کمی است برای یک مادر...ننه گریست و عمو هم و ..بابا هم و ..همه گریستند.

امروز که دیگر ننه لیلی نیست چه بد است حال ما...

ما که از ننه لیلی هیچ عکس قاب شده‌ای بر دیوار نداریم تا دلتنگیهایمان را برایش آه بکشیم.

و امان از دلتنگیهایی که با دیدن عکسی التیام یابد.و صد امان از بی عکسی!

آه.