رفیقی داشتم عزیز تر از جان.

رفیق گرمابه و گلستان.

مدتی بود هم را ندیده بودیم و طبیعتا دلمان گنجشکی شده بود که در مشت دل دل می‌زد.مشتاق و بیقرار .

از قضا روزی پیش از ظهر در یکی از کوچه‌های محل گذرمان به هم افتاد. بعد از بوس و آغوش و فشردن دستانِ هم، معلومم شد که می خواهد به مسجد برود. من قصد مسجد نداشتم اما گاهی آدم را شوق به جایی می‌برد که باید برود. صحبتمان گل کرد. دیدم زمان آنقدری هست که چند کوچه را با هم دور بزنیم. اول الله اکبر روبروی مسجد بودیم. رفیقم گفت: بالاخره رسیدیم.ولی می‌شد از آن کوچه _و اشاره کرد به مسیری کوتاه و مستقیم_می آمدیم.

گفتم : بله..می‌شد. اما معلوم نبود لذت هم صحبتیِ در مسیر را در مقصد هم ببریم. او خندید و به سمت مسجد رفت و من به سمت وضوخانه. وقتی وارد مسجد شدم شیخ اقامه بسته بود.و رفیقم هم. رفیقم برایم جا گرفته بود. اقامه بستم. نماز که تمام شد تلفن رفیقم زنگ خورد و با عجله خداحافظی کرد و رفت...