همانجا بایست!

از همان فاصله‌ی کوتاه زل بزن به چشمانم!

من باز هم مثل همیشه به تو لبخند می‌زنم.

لبخند می‌زنم وچشمانم قوس می‌گیرند

و نوری از میان چشمانم بیرون می‌جهد

نوری که چشمانم را از دیدنت روشن می‌کند.

نوری که می‌رقصد و بیرون می‌جهد و گویی تو را در آغوش می‌گیرد.

همانجا بایست..جلوتر نیا.

این بار من فقط لبخند می‌زنم.

و آن نوری که از چشمانم بیرون می‌جهید دیگر نیست.

مدتی است که آن روحِ بیرون جهیده از چشمانم ، به من باز نگشته.

همانجا بایست.

می‌خواهم باز هم مثل همیشه به تو لبخند بزنم.

اما ...مدتی است که لبخندهایم از سر عادت است..

دیگر شوقی در لبخندم نمی‌رقصد..به هیجان نمی‌آید.

مدتی است که لبخندهایم معمولی شده.

من به تو لبخند می‌زنم آنطور که به بازی دخترکان داخل کوچه..

به تو لبخند می‌زنم آنطور که به شوخیِ زنان همسایه..

به تو لبخند می‌زنم آنطور که به رضایت کودکی از عبور جوی کوچکی!

همانجا بایست.

بگذار فقط لبخندی بزنم و عبور کنم..

#فاطمه_عرب‌اسدی